اميدوارم كه اول تيتر و خونده باشيد تا بعد از اينكه متن اصلي رو مي خونيد ضدحال بخوريد چون اصلا هم به زودي نه يعني نه....منظورم كه واضحه به زودي نه! و پيغامي هم براي دوستان زرنگ كه سريع اومدن متنو خوندن....شما دوستان..آهاي* شما دوستان! هميشه اول از تيتر شروع كنيد شايد چند كلمه اي كه با هم تركيب ميشن خيلي مهم باشن..آخه ميدونين گاهي اوقات تيتر مهمتر از متنه! من:چي ميگي بابا! من(درون):اداي من رو درمياري؟ من:نه من(درون):پس چرا گفتي بابا! من:دوست دارم! من(درون)پس دوست داري اداي من رو در بياري...! من:عزيز من ديوونم مگه اگه....قافيه رو حال كردي من(درون)ببند ديگه...ادامه حرفتو بگو! من:ببين داري تناقض حرف ميزني:ميگي ببند و بعد ميگي ادامه بده! من(درون)جان من ادامه بده! من:جون خودتو قسم بخور! من(درون):ادامه بده ديگه! من:چي داشتم ميگفتم....آها كجاي داستان بوديم؟ {صداي خوردن دست من(درون) برروي پيشاني مي آيد}من(درون):ما كه بيخيال شديم خوب بريم سر داستان...! يكي بود يكي نبود در خيابون 21*وم كينگ مردي كنار آبنماي ميدان شهر نشسته بود و به مجسمه بزي كه اون وسط ساخته بودن نگاه مي كرد* كه ناگهان نگهبانان* پارك را در جلوي چشمان خود ديد كه مانند اسب به طرف او مي دويدند چنانكه مرد ياد كارتون اسپريت* افتاد و تا نگهبانان به او نزديك شدن مرد دست راست خودرا به نشانه يه دقيقه صبر كنيد بالا اورد و خيلي مرموز گفت:خيلي جالبه....من اين صحنه را يه جاي ديگه ديده بودم! نگاهي به بز انداخت و دوباره به نگهبانان نگاه كرد و از اون جايي كه اون مرد اسپايدرمن بود{من(درون) حرفشو قطع مي كند} من(درون)احمق مكعب!تيكه رو حال كردي! مي خواي داستان قرماني بنويسي اونم با شخصيت اسپايدر من...خاك! من:مگه چشه؟ من(درون):هيچيش نيست فقط هركي ديگه واسه خودش قهرمان ساخته تو هم بسازي كه جمشون جمع ميشه...آخه سوال نداره! من:چيكارش كنم؟ من(درون):ببينم مي خواي كلاً بذاري براي بعداً؟ من:چي رو؟ من(درون):داستان عامه پسندو؟ من:موافقم!بايدبيشتر كار كنم ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- *بله اين داستان فعلاً تموم شد! *چيز خاصي نيست! من(درون):واقعاً چرا چي؟ من:واقعاً چرا بايد شب بشه و من هنوز نتونم ادامه داستانمو بنويسم؟ من(درون):به خودت رجوع كن! من:خوب دارم همين كارو مي كنم! من(درون):درسته......يه دليل مسخره واسه خودت بيار؟ من:مثلاً؟ من(درون):تفكرات و نوشتن داستان عامه پسند نيازمند فكر كردن شب و روزه! من:درستش هم همينه!خوب بريم سراغ داستان مي خوام يه رمنس واقعي* بنويسم! من(درون):خوب تو كه نميخواي كه از اون مسخره بازي هاي فيلم هاي چرت و پرت رو در بياري؟ من:احمق،نكته داشت!خوب يكي بود يكي نبود در خيابون 21*وم كينگ مردي كنار آبنماي ميدان شهر نشسته بود و به مجسمه بزي كه اون وسط ساخته بودن نگاه مي كرد* كه ناگهان نگهبانان* پارك را در جلوي چشمان خود ديد كه مانند اسب به طرف او مي دويدند چنانكه مرد ياد كارتون اسپريت* افتاد.....خيلي خستم بذار بقيشو فردا،باشه؟ من(درون):جهنمو ضرر!
| Design By : Night Skin |

