تبليغاتX
TipToe


TipToe

امروز...امروز پنج شنبه است و واقعا دلم نيامد كه پست نزارم.آخه مگه در سال چند بار روز آدمه.اول خواستم يه متني بذار عجيب،از همون هايي كه خودمم بعدش مي خوانم نميفهمم چي به چيه اما الان به همين بسنده مي كنم اما يادتون نره كه چند كلمه پيش(اگه خوانده باشيد)نوشته بود الان!پس تابعد!!!
نوشته شده در 88/08/07ساعت توسط نویسنده وبلاگ TipToe| |

اميدوارم كه اول تيتر و خونده باشيد تا بعد از اينكه متن اصلي رو مي خونيد ضدحال بخوريد چون اصلا هم به

زودي نه يعني نه....منظورم كه واضحه به زودي نه!


و پيغامي هم براي دوستان زرنگ كه سريع اومدن متنو خوندن....شما دوستان..آهاي* شما دوستان! هميشه

اول از تيتر شروع كنيد شايد چند كلمه اي كه با هم تركيب ميشن خيلي مهم باشن..آخه ميدونين گاهي اوقات

تيتر مهمتر از متنه!



نوشته شده در 88/07/28ساعت توسط نویسنده وبلاگ TipToe| |

I was born to love you!
نوشته شده در 88/07/15ساعت توسط نویسنده وبلاگ TipToe| |

من(درون):بابا لامصصصب بيدار شو ديگه!

من:چي ميگي بابا!

من(درون):اداي من رو درمياري؟

من:نه

من(درون):پس چرا گفتي بابا!

من:دوست دارم!

من(درون)پس دوست داري اداي من رو در بياري...!

من:عزيز من ديوونم مگه اگه....قافيه رو حال كردي

من(درون)ببند ديگه...ادامه حرفتو بگو!

من:ببين داري تناقض حرف ميزني:ميگي ببند و بعد ميگي ادامه بده!

من(درون)جان من ادامه بده!

من:جون خودتو قسم بخور!

من(درون):ادامه بده ديگه!

من:چي داشتم ميگفتم....آها كجاي داستان بوديم؟

{صداي خوردن دست من(درون) برروي پيشاني مي آيد}من(درون):ما كه بيخيال شديم خوب بريم سر

داستان...! يكي بود يكي نبود در خيابون 21*وم كينگ مردي كنار آبنماي ميدان شهر نشسته بود و به مجسمه بزي كه

اون وسط ساخته بودن نگاه مي كرد* كه ناگهان نگهبانان* پارك را در جلوي چشمان خود ديد كه مانند اسب به طرف او مي

دويدند چنانكه مرد ياد كارتون اسپريت* افتاد و تا نگهبانان به او نزديك شدن مرد دست راست خودرا به نشانه يه دقيقه صبر

كنيد بالا اورد و خيلي مرموز گفت:خيلي جالبه....من اين صحنه را يه جاي ديگه ديده بودم! نگاهي به بز انداخت و دوباره به

نگهبانان نگاه كرد و از اون جايي كه اون مرد اسپايدرمن بود{من(درون) حرفشو قطع مي كند}


من(درون)احمق مكعب!تيكه رو حال كردي! مي خواي داستان قرماني بنويسي اونم با شخصيت اسپايدر من...خاك!


من:مگه چشه؟

من(درون):هيچيش نيست فقط هركي ديگه واسه خودش قهرمان ساخته تو هم بسازي كه جمشون جمع

ميشه...آخه سوال نداره!

من:چيكارش كنم؟


من(درون):ببينم مي خواي كلاً بذاري براي بعداً؟

من:چي رو؟

من(درون):داستان عامه پسندو؟

من:موافقم!بايدبيشتر كار كنم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*بله اين داستان فعلاً تموم شد!

*چيز خاصي نيست!

نوشته شده در 88/07/05ساعت توسط نویسنده وبلاگ TipToe| |

من:واقعاً چرا؟

من(درون):واقعاً چرا چي؟

من:واقعاً چرا بايد شب بشه و من هنوز نتونم ادامه داستانمو بنويسم؟

من(درون):به خودت رجوع كن!

من:خوب دارم همين كارو مي كنم!

من(درون):درسته......يه دليل مسخره واسه خودت بيار؟

من:مثلاً؟

من(درون):تفكرات و نوشتن داستان عامه پسند نيازمند فكر كردن شب و روزه!

من:درستش هم همينه!خوب بريم سراغ داستان مي خوام يه رمنس واقعي* بنويسم!

من(درون):خوب تو كه نميخواي كه از اون مسخره بازي هاي فيلم هاي چرت و پرت رو در بياري؟

من:احمق،نكته داشت!خوب يكي بود يكي نبود در خيابون 21*وم كينگ مردي كنار آبنماي ميدان شهر نشسته بود و به

مجسمه بزي كه اون وسط ساخته بودن نگاه مي كرد* كه ناگهان نگهبانان* پارك را در جلوي چشمان خود ديد كه مانند اسب

به طرف او مي دويدند چنانكه مرد ياد كارتون اسپريت* افتاد.....خيلي خستم بذار بقيشو فردا،باشه؟

من(درون):جهنمو ضرر!

نوشته شده در 88/07/02ساعت توسط نویسنده وبلاگ TipToe| |


Design By : Night Skin